منقل نامه
یکی از یاران شیشه گر مرا درلژیون دید و از دیدن من تعجب کرد و چشمانش از حدقه بیرون زده گفت
تو ملا نصرالدینی گفتم استاد شیشه گر مرا چطور شناختی گفت: من معجونی مصرف میکنم که هر
چه را در هر کجا بخواهم خواهم دید گفتم پس تو آینده را میدانی گفت آری گفتم قدرت تغیير آن را هم
داری گفت آری گفتم اظافه کاری میکنی استاد رنگ و رویت به زردی گراییده و دندانهایت از تو
فراری گشته اند گفت من در دربار شاه بودم ملا گفتم از همین روست که سخن به زیاده میرانی
گفت آری گفتم معجونت شیشه یا جام خالیت را نیز پر میکند گفت بخواهم پر میشود
اي ابله رفته زير بار وافورعبرت نگرفته از خمار وافور
وافور تو حقه ها سوار تو كندآندم كه كني حقه سوار وافور
گفتم تو نيز به نحوي اسير وافور شيشه اي هستي چطور خودت را بهتر از من مي داني ما هر دو دريك طرف سپاه هستيم بايد فكري بحال خود كنيم تو مرا ملانصرالدين مي بيني و من تو را ابله
من مست وتو ديوانه ، ما را كه برد خانه
صد با ر تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه
خلاصه از هر که پرسیدیم که چه کنیم با اینکه سر خودشان در خمره گیر بود راه حلی اراییه میداد و همینطور
فلسفه و عرفان در میدادند گفتم شما که لالایی بلدید چرا خوابتان نمیبرد گفتند ما خوابمان نمی آید
ولی جالب اینکه عده ای از همین علما در خواب جواب میدادند وعده ای در بیداری من ماندم که چه کنم
منبع وبلاگ: مازیار اعرابی